تبليغاتX
..:::~Scent of Death*عطر مرگ~:::..

سلام بر هر کسی که هستی
ممکن است دوست باشی یا دشمن فرقی ندارد
فقط میخواهم بگویم که من میروم  ، آری میروم ولی دیگر نه با تیع و نه با طناب و نه با هیچ چیز دیگر ، فقط دارم میروم بسوی آنچه که باید ، آنچه که سرنوشت نوشته است ، میخواهم بدانید که هیچ وقت قصد به ناراحت کردن کسی نداشته ام و ندارم و امیدوارم که اینگونه هم باشد ، منظورم اینست که کسی ناراحت نشده باشد . در راهی که قدم در آن میگذارم باید هیچ بر گردنم نباشد و چون میدانم که چندی از نوشته ها و حرفهایم درتمام این مدت که در کنار یکدیگر بوده ایم رنجیده اند میخواهم از آنها سه چیز بخواهم و از دیگران یک چیز که آن یک چیز مشترک است و آن این است که برایم دعا کنید که موفق باشم و من نیز امیدوارم که همه شما موفق باشید ولی از آنها که از سخنانم رنجیده اند دو چیز دیگر هم میخواهم ، میخواهم که مرا ببخشید و حلالم کنید تا شاید در راهی که در پیش رو دارم موفق باشم ، من نیز سعی میکنم که دیگر باعث ناراحتی شما نشوم
خیلی چیز ها بود که قصد به گفتنشان داشتم ولی توان گفتنشان ندارم
پس خداحافظ

+ | 2009/5/2 . 11:57 PM . Mohammad Sadeq |





خسته

دل خسته تر از همیشه

دیگه بازی زندگی برام چیزی نذاشته

دیگه سر دو راهی بود یا نبودن خشک شده ام

دیگه گفتن های همیشگیم تکراری شده

دیگه زندگی برام بی معنی شده

الان بیش از همیشه گیجم

زمانی هر وقت توانی بود نوشتم

نوشتم تا اینجا بگذارم تا همه بدانند

حال آنکه آن تفکر خیالی بیش نبود

و اکنون دو راهی گیجم میکند

دو راهی زندگی یا مرگ

بی آنکه بدانم تقدیر کدام است

ترس ز هیچ کدام نیست

فقط ... فقط خستگی مجالی نمیدهد

اگر هدفی نباشد منی وجود ندارد

زندگی ام پیچ خورده تر از همیشه

اهدافم در حال هیچ شدن

اگر هدف هیچ شود روح هم هیچ میشود

امیدی ندارم حال آنکه خدا چه بخواهد

دیگر هر آنچه حک شده باشد همان شود

هر آنچه بر سنگ تقدیر حک شده باشد

شاید  ... فقط شاید ، شاید روزی

شاید روزی اگر بودنی بود

اگر بودنی بود ولی اینگونه نبودم باز گشتم

بیش از این کلمه ای نمی یابم

شاید اگر توان یافتنی بود و یافتم در ادامه گویم

ولی حال توانی بیش از بدرود گفتن ندارم

بدرود.

+ | 2008/10/26 . 2:13 AM . Mohammad Sadeq |





سلام

سلامی که توان گفتنش ندارم

اکنون دگر اکنونی ندارم

چون دگر خود ندارم

میروم تا چندی بعد که خود یافتم

و آنگاه باز میگردم

باز میگردم با کلام هایم

کلام های تلخم

و شاید تلخ تر از گذشته

کلام هایی که جز معدودی هیچ نفهمند

میروم و باز میگردم و آنگاه برایتان گویم

گویم ز مشکلات فزونتر

اکنون گم گشته ام

هیچ گشته ام و دگر ز خود نیز شناختی ندارم

چون دگر خودی ندارم

بدرود ...

بدرودی که نمیدانم کوتاه است یا بلند

بدرود.

+ | 2008/9/30 . 10:38 PM . Mohammad Sadeq |





دگر نمیدانم

نمیدانم چگونه نبودن را تصور کنم

آری نبودنم را

چگونه شد اینگونه شدم

و اکنون در بندم

در بند آنم که هیچم میکند

در بند آنم که پوچم میکند

و نمیدانم

نمیدانم چگونه بگشایم این ریسمان ها را

گیج شده ام

گیج میزنم

و نمیدانم که چگونه ساکن شوم

نمیدانم که چگونه است

چگونه است که مشکلات با من است

نمیدانم چگونه است که مرا رهایی از مشکلات نیست

و هر دم بر آنها افزوده می شود

در تمنای نفسی گشتم

گشتم این جهان فانی را

گشتم و یافتم پوچی را.

مردمان می آیند با نقابی بنام دوست

و در پس آن تشنه به خونم

و میکِشند خون ز رگهایم و مینوشند

مینوشند و پای کوبی میکنند

ای بیچاره جسدم

ای بیچاره جسد بی جانم که این گونه شد

اینگونه حقییر شد در زیر پای مردمان

مردمانی که بر روی آن پایکوبی میکنند و نمیدانند ز درد جسم بیجانم

نمیدانند ز درد روح  پایدارم

و نمیدانند ز حس موجود در رگهای بی جانم

پس ای خدا چرا

چرا مرا اینگونه در بند آفریدی

در بند این دنیای فانی

وای بر من

وای بر من

خواستم بند ببرم

خواستم بند ببرم تا رها شوم

تا رها شوم و بینم تو را

ولی اکنون

ولی اکنون وای بر من

وای بر من که بریدم

وای بر من

وای بر من

آمدم تا ببرم بند ، بریدم صراط

و اکنون دگر راهی ندارم

دگر پلی ندارم تا بیابم خدا

تا بیابم بهشت خدا

و اکنون غرق گشته ام در دوزخت

وای بر من

وای بر من

+ | 2008/8/23 . 0:29 AM . Mohammad Sadeq |





ای خدا دارم میمیرم

دارم میمیرم در دیار این مردمان

این مردمان گفتند قدم بگذار به دنیای زندگان

و من انقدر شنیدم تا قدمی گذاشتم

حال آنکه به مانند ماهی در خشکی جان در میدهم

مرگ است مایع حیات من ...

و اکنون مایل هاست که از آن دور افتاده ام و جان میدهم

می بینند جان دادنم را و گویند میپرد از شادی بر بام آسمان و زمین

حال آنکه در تلاش یافتن مایع حیاتم تا جان ندهم

حال آنکه آخر این دیار مرگ است و آن دیار مرگ بود

پس من برای چه امده ام ؟

بس نبود همان قدر درد و غم ؟

بس نبود ؟

دارم جان میدهم و آنها گفتند زندگی کرد

آنها گفتند شاد است

حال آنکه غمگین تر از همیشه ام ...

دارم جان میدهم ...

خدایا میشود یکی ارزوی مرگم را بکند ؟

میشود مرا به آرزویم برسانی تا دگر نباشم در این دیار

دارم جان میدهم و نمیمیرم

خدایا این چگونه دیاریست

برزخ است ؟

نه این دیار برزخ نیست

برزخ است دیار شیرین من و من دارم میسوزم در دیاری دور

خدا یا دستم را بگیر و باز در دست  مرگ بگذار

نمیخواهم  ...

نمیخواهم این دیار را

دارم جان میدهم در این دیار و در حسرتم ...

درحسرت دنیای خویش

در حسرت دیار مرگ

+ | 2008/6/25 . 0:55 AM . Mohammad Sadeq |





سلام ... سلامی به گرمی انجماد خون در رگ ...

و حال زمان سخن گفتن است

بار قبل گفتم ...

گفتم از بریدنم و حال گویم ...

گویم از فلاکتم

اکنون دگر مرا توانی نیست

توانی نیست برای گام برداشتن

بنگر بر من ای دوست ...

بنگر بر من که در انتظارم ...

در انتظار یک صندلی ، یک ویلچر

در انتظار آینده ای تیره و تار

من بینم آینده ام ... آینده ای تاریک

باز گویند بخند ؟!

و من گویم چگونه ...

باز گویی شادزی ؟!

نمیتوانم ...

باز گویید بمانم در این دیار ؟!

اکنون خواستم ولی نمیشود ...

خواستم تا بخندد لب ...

خواستم تا شاد باشد دل ...

ولی نمیشود ...

ولی ای دوست ...

ای دوست به حرمت دوستی ...

گر بگویی بمان میمانم  ...

گویی تلاش کن ...

گویم باشد ...

پس بنگر ...

بنگر بر تلاشم ...

بر تلاش بیهوده ام ...

بدرود تا زمانی دِگر ...

تا زمانی دِگر تا یابم ...

تا یابم توان بازگشت و گویم پاسخت ...

بدورد تا زمانی دِگر ...

بدرود .

+ | 2008/6/9 . 0:11 AM . Mohammad Sadeq |





بریدم ... باری دِگر بریدم ...

بریدم ولی نه به مانند دفعات پیش

بریده ام جزیی از خویش ...

جزیی از روح خویش

جزیی مملوء از درد و غم

دِگر نخواهم خواست کوله باری از غم

اینک دگر ندارم جزیی از غم ...

دِگر ندارم جزیی از درد ...

اینک در تلاش ...

در تلاش برای زندگی ...

بدرود تا زمانی دِگر ...

زمانی دِگر با عطری دِگر ...

عطری دِگر جز عطر مرگ ...

بدورد دوستان

بدورد ...

...

+ | 2008/5/20 . 2:32 AM . Mohammad Sadeq |





روزی  برایتان از غم هایم گفتم

روزی برایتان از سقوطم بر دنیا گفتم

روزی برایتان از نگاهم بر زوایای دنیا گفتم

روزی من برایتان گفتم که لرزیدم

و گفتم که اعتقاداتم در حال فرو ریختن ...

اکنون میخواهم بگویم که اعتقاداتم فرو ریخت

و میخواهم بگویم که من دیگر نخواهم بود

می دانم برایتان مهم نیست

ولی من گفتم تا بدانید

چندی پیش برایتان گفتم از تصمیمم

از تصمیم بر بودن در میان شما و گرفتن انتقام

ولی اکنون میخواهم بگویم که  ...

نمیدانم چه بگویم جز یک چیز

چز اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست

مرا تفکر این بود که انتقام بر من زندگی خواهد داد و در پایان مرگ

ولی اکنون میبینم که هیچ نداد بلکه از من گرفت

و اگر بخواهم باز همسفر او باشم باید دیگر انسان نباشم

باید به مانند شما باشم ...

و من این را نخواهم .

مرا دیگر نخواهید دید

اینبار بدورد گویم ولی نه به امید آنکه سلامی نباشد

بلکه بدرودی که میدانم سلامی پس از آن نیست

مدتی پیش میخواستم برایتان بگویم و بنویسم

نه از چیزی که اکنون نوشتم

ولی دیگر نتوانستم بنویسم

ولی اکنون توانستم قلم بر دست بگیرم

نه قلمی لرزان بلکه قلمی روان که در دست محکم است

مینویسم که دیگر منی وجود ندارد

مینویسم که دنیایتان ارزانی خودتان

اکنون دیگر من از عرش شما بر فرش خداوند افتادم

اکنون شکسته ام

و اکنون خداحافظ برای همیشه

دیگر من نه در این دنیا و نه در دنیای حقیقی وجود نخواهم داشت

دنیای من دیار باقی است

حتی اگر دوزخ باشد

بدورد زیرا تا چند دقیقه دیگر منی وجود نخواهد داشت تا باز بر شما بدرود گوید

ولی سخنی از من بر یاد داشته باشید

و آن سخن ...

شما مردمان مرا اینگونه کردید

شما مردمان مرا دوزخی کردید

پس به امید دیدارتان در دوزخ ...

بدورد تا ابد ...

ولی سخنی قبل از آن ...

سخنی گفت دوستی از میان شما ...

گفت راه من است ، راه انسان های آزاد ...

آری سخن تو حق است ...

پس من میبرم رگ تا آزاد گردم ...

آزاد گردم از این دنیا ...

و سوالی پرسید ...

پرسید آیا مرا نمازی هست ...

و پرسید آیا بر خدا تفکر نمودم ...

و جواب من ...

جواب من این است

آنگاه که خدا مرا ترک گفت ...

آنگاه که فریادم ...

فریادم بر آسمان و زمین رسید ولی بر خدا نرسید ...

 آنگاه که ...

خواستم تا بگویم ولی مرا دگر فرصتی نیست ...

پس سخن کوتاه کنم

مرا دیگر از آن زمان خدایی در دیدگانم نبود ...

نبود تا نمازی بخوانم ...

دیگر اعتقادی برایم نماند ...

باور هایم در منجلاب بی باوری گم شد

و اکنون مرا کافر گویند ...

کافری که مومن است ولی بی نماز ...

ولی بی روزه ...

کافری با کوله باری از تلاش بر قتل خویش ...

اکنون دگر پوچم ...

خواهم رفت تا بیابم خدا را ...

خواهم رفت ...

بدورد ای دوستان ...

بدورد زیرا دگر دیداری نخواهد بود ...

شما را بهشت برین خواهد بود و من ...

و من دوزخ پروردگار ...

بدورد ...

+ | 2008/5/10 . 1:12 AM . Mohammad Sadeq |





باری دگر خسته ام

باری دگر ، سخنی دگر بر دوش

دیگر بریده ام

خسته ام

هر سو میروم صحبتی دگر است

دیگر زنجیر زبان بریده است ...

میگوید این زبان سخن دل ...

دگر برای همه گوید ...

از دوستان تا مردمان ...

هر انکه از من پرسید از هوا من گفتم از دل

از دلی مملوء از درد ها ...

...

دگر بر فراز مرز جنونم

نمیدانم ...

چیزهایی معمولی مرا مجنون کرد

چیزهایی که در برابر کوله بارم هیچ هم نیستند

ولی اکنون همان ها بر روی این کوله بار ...

همان ها که هیچند ...

همان ها مرا بر زمین زدند ...

نمیدانم ... نمیدانم ...

فقط یک چیز دانم

مرگ است پایان درد ...

...

ای دوستان کلامی نیز با شما دارم

خواستم تا بگویم ...

بگویم منظور من از مردمان شما نیستید

منظور من انهایی هستند که میبینم

میبینم در کوچه و خیابان

پس امید است کدورتی نباشد

...

اکنون می بینم ...

می بینم از فراز این پارک کودکان را

کودکانی که همه خوشند ...

همه خوشند با چیزهایی بسی کوچک

آنها هیچ ندیده اند از غم

شاید ...

شاید برای همین است ...

برای همین است که زمانی که در میانشانم مجبوبم

تنها جایی که محبوبم ...

چون برایشان ناشناختم ...

چون دگر وجود من خود غم است ...

دگر غم در وجودم حل شده است

با آن ها میخندم ...

ولی در ظاهر

در باتن میمیرم در حسرت

در حسرت شادی آنها ...

در حسرت نادانی آنها ...

در حسرت دیدگان آنها ...

شاید برای همین است ...

برای همین حسرت است که وقتی ...

که وقتی در میانشانم تمایل دارم بر مرگ

تمایل کشیدن تیغ بر رگ

ولی اکنون سخن چیز دیگریست

سخن ...

سخن از دو راهی است ...

نمیدانم ... نمیدانم ...

نمیدانم کدام است راه من ...

نمیدانم ...

دیگر هیچ نمیدانم ...

نمیدانم ...

...

+ | 2008/5/9 . 4:23 AM . Mohammad Sadeq |





گفتم هویت بر سنگ ...

ولی سنگ شکست

فر و ریخت ...

و اکنون پوچ است ...

پرسیدی برای چه ؟

برای آنکه اکنون هویتم بر باد ...

باد آمد و هویت برد

برد تا بکشد بر لجن ...

برد تا نیست کند

و برد تا ز سنگ ،  شن شوم

و آنگاه مدفونم کند

باد میدانست

میدانست هویت است نفس من ...

ولی اکنون بی هویتم ...

بادی که برایم عطر خوش مرگ را میاورد ...

بادی که دوست نامیدمش

ولی اکنون باد با خود غریبه ای آورد

و برد غریبه هویتم را به سرقت

برد تا آسیاب کند و بسوزاند

تا نیست شوم

تا بتواند هر آنچه را که خواست بگوید از زبانم

ومردم پرسیدن از کجا ...

و آن خاکستر هویتم را نشان داد

و دیگر هیچ کس چیزی نگفت

ای خدا بعد از سالیان دست به سویت میبرم ...

فریاد میکشم ...

فریاد میکشم ای خدا هویتم را به سرقت بردند ...

فریاد میکشم هویتم را از تو میخواهم ...

من بی هویت چگونه نزد تو برگردم

چگونه در این راه گام بردارم

وقتی هر آنکه خواست بتواند بگوید از زبانم ...

آنگاه بلرزم در قبر ...

چون باید تقاص پس دهم ...

تقاص بی هویتی ...

...

پروردگارا تو مرا آفریدی ...

ولی با درد ...

تو مرا آفریدی ...

ولی با غم ...

و این مردمان دادند بر من عشق بر مرگ ...

و دادند حس انتقام بر من ...

ولی اکنون هیچ گشته ام

پروردگارا مرا بی هویت رها مگردان

تو گفتی از من بخواهید ای بندگانم با صدایی بلند

و اکنون من با فریاد از تو میخواهم

میخواهم هویتم را ...

در انتظارم در انتظار هویت خاکستر شده ام

تا خود خاکستر کنم و بر خاک دهم ...

ولی اکنون نمیتوانم ...

نمیتوانم تا هویتم را باز پس بگیرم ...

خدا یا این چه برزخی است که بر من دادی

مرا نخواست این برزخ و من نیز او را نخواهم

مرا دوزخ تو شیرین تر از این برزخ است

سوختم بروردگارا برای آنکه بیش از این انجام دادم

برای آنکه دفعات پیش رگ بریدم ...

ولی اکنون که میان این مردمانم

ولی هنوز که پیش تو نیستم

پس چرا الان میسوزانی

بگذار بیایم و آنگاه بسوزان

بسوزان تا نیست شوم ...

ولی با هویت ...

هویت ده تا بیایم ...

بیایم در آغوش مرگ ...

 

+ | 2008/5/5 . 3:32 AM . Mohammad Sadeq |




Home | Archive | Contact US